تمام خواهشم از درد تنهایی است باور کن

تمام هستی ام یک قلب رویایی است باور کن

به یادت می نویسم تا دوباره باز گردی

که کوچه بی تو در بن بست تنهایی است باور کن

تمام دفترم بغض حضور واژه ها گردید

و شعر رفتنم مرگی اهورایی است باور کن

در این غربت پرم از های و هوی تلخ تنهایی

سکوتم ، ناله ام ، بغضم تماشایی است باور کن

نمی دانم به یاد روزهای درد خواهی بود

و ایام پر از اندوه ، فردایی است باور کن

ندانستم که تو معنای بودن را نمی دانی

و قلبت پر زرنگ و عشق هر جایی است باور کن

پس از تو انتظارم ، اعتبارم می رسد پایان

و این انجام عشقی پاک و شیدایی است باور کن

 




فکر نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه

              

   هی طرف :   

 

    برای عشق

 تمنا کن ولی خار نشو

 

                           برای عشق

             قبول کن ولی غرورت را از دست نده

 

                                                      برای عشق

              گریه کن ولی به کسی نگو

 

                                                                          برای عشق

                                                           مثل شمع بسوز ولی نذار پروانه ببینه

 

        برای عشق

         پیمان ببند ولی پیمان نشکن

 

                                برای عشق

              جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

 

           برای عشق

    وصال کن ولی فرار نکن

ای وای من...

دیگر دیدن یا ندیدنت برایم اهمیتی ندارد...بودنت یک جور عذاب بود... نبودنت هم ...حیف...در بازار چون تو خریدار بسیار ...ارزان بخشیدم خود را...ارزش یک لحظه را آن زمان فهمیدم که بدون تو جان ندادم...چقدر خوب بلد بودی حرف بزنی... چقدر خوب بازی خوردم...و چقدر خوب عاشق ماندی...چه عشقی که تورا به آغوش دیگری کشاند...می خندم... به همه ی آن گریه های بی تاثیر...که مرا اسیر اشتباه عشق کرد...قهقهه می زنم....برای آن شب هایی که برای آمدنت دعا کردم...تو ندانستی... نمی خواهم بدانی... دانستنت درد مرا دوا نمی کند...حتی دیگر مشتاق هیچ خبری از تو نیستم...فرار نمی کنم...ایستاده ام که بگویم... عشق فقط سراب است...لطفا اسیر سراب نشوید...ای کسانی که ایمان خود را در برابر عشق باختید وای بر حالتان که بهای گزافی پرداخته اید...من خدا را معامله کرده بودم...زهر درون کلامم می جوشد...بگذار کمی صادق باشم...تو مرا به تباهی کشاندی...حالا به عشق بازی ات برس...چون تو برایم بسیار است...حماقت است به پای کسی بمانی که برایش مرده ای...تورا کشته ام درون خویش...عشق تورا نیز...تو با دیگران فرقی نداری بلکه هزار بار بدتر از آنانی...

دیگر هیچ...

غصه دار خواهی شد , دلت برایم تنگ خواهد شد مرا صدا خواهی كرد و پاسخی نخواهی شنید . به جستجویم خواهی آمد , نشانی هایم را به ره گذران خواهی داد , اسمم را در شهر ها تكرار خواهی كرد و از مادرم , زمین , سراغ مرا خواهی گرفت جوابی نخواهی شنید , ره گذران نام مرا فراموش كرده اند , شهر مرا در هزاران خویش گم كرده است و بر هیچ بركه ای حتی سایه ای از من وجود ندارد , به قلبت سفری خواهی كرد و ناگهان مرا در خاطره ای كوچك خواهی یافت , در صفحه ای از كتابی كه برایت خواندم , در شعری كه برایت نوشتم در بوسه ای كه در موقع خواب از چشمانت برداشتم و در آن نوشابه سرد كه در یك تابستان گرم به تشنگی ات بخشیدم آنگاه در خواهی یافت كه در حفره های عمیق قلب فقط مهربانی های ساده كوچك زنده می مانند و هیچ واقعه ای به اندازه یك بوسه مهم نیست غصه خواهی خورد برای مهربانی هایی كه نكردی , برای مهربانی هایی كه ندیدی و دل خواهی سوزاند برای آن بوسه شیرین كه بخاطر قهری كوچك از من دریغ شد و با افسوسی به قدر آن روزهای كوتاه خواهی گفت كاش میدانستیم در هیاهوی دل آزار این شهر های فلزی فقط رنگ گل مهربانی است كه در دل ما می ماند و دیگر هیچ...........

هرگز نمی بخشمت...

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای...باورم نمی شد که روزی با دست تو بشکنم

میگفتی تو این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمی شد

اما دیگر برایم باور شد که بهترین آدمها می توانند بدترین باشند

و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...چه چیز را می خواهی به رخم بکشی؟

سادگیم را؟

اما بدان...سادگیم را ساده نگیر

باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...با تو دنیایی نقره ای ساختم

با تو نفس کشیدم...به تو امید بستم...چه راحت شکستیو رفتی...

چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...چه دیر شناختمت...

افسوس میخورم که چرا اینفدر بدبختو ساده بودم...

تو زلالیم را ندیدی...به بازیم گرفتی...حداقل برای آخرین بار منو به بدترین شکل بازی دادی...

مرا،احساسم را به بازی گرفتی...

من بازیچه نیستم...

عروسک هم نیستم...

تو به من دروغ گفتی...

دروغ بزرگی که منو دوس داشتی...هرگز نمی بخشمت...

تنهایی......

بازم تنهایی و رویش احساس

شب و چشمای مهتابی که پیداس

 

چقد تنهایی هامو دوست دارم

تو تنهایی غمی انگار ندارم!

 

من و من، با یه قلب صاف و ساده

یه رویا و یه حس بی افاده

 

تو تنهایی دیگه دنیا لجن نیست

دیگه جسم شقایق بی کفن نیست

 

کلاغ قصه می رسه به خونه

دیگه هیچ آدمی درگیر من نیست

 

رو دریا می شه خونه ساخت آسون

می شه دل داد به لیلی مثل مجنون

 

می شه زد به دل آبی دریا

گذشت از خیلی چیزا حتی دنیا

 

تو تنهایی خدا رو می شه فهمید

میشه دنیا رو جور دیگه ای دید

 

می شه برگشت راه و به سر خط

پر از آغاز شد همپای خورشید

 

تو تنهایی دیگه تنها نمی شی

اونی که با توء تنها نمی ره

 

یکی و داری از جنس حقیقت

که با ذکرش دلت آروم می گیره

بغض


بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه. دکتر شریعتی.

شعرهایی از شریعتی


شريعتي

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


شريعتي

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم !

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی 

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی                                                                تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

دخترک نابینا!!!


                                                                                     

مرد مسنی به همراه دختر٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار دختر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان دختر ش را تحسین کرد.
کنار دختر جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و دختر را می‌شنیدند
و از دختر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان دختر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست دختر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
دختر تان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.
امروز دختر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

شنیده ام

شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ


اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ


مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام


و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ


مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش


کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ


اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی


پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ


قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود


ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ


مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش


شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ

برگرد..

تويه ساحل رويه شنها قايقي به گل نشسته يكي با چشمون گريون گوشه ايي تنها نشسته نگاه پر اظطرابش به افق به بي نهايت ساكته اما تو قلبش داره يه دنيا شكايت تو چشاش حلقهء اشكه تويه قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه تنها مونده تويه ساحل زندگي براش عذابه تنهايي براش عذابه خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره همه دنياش زير آب و خودش هم تو غم اسيره دست بي رحم زمونه عشقش رو برده به دريا حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا!!!!! عاشقي كه تنها باشه تويه دنيا نميمونه دل

برگرد..

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

مست تو ام

مست مستم ،لیک مستی دیگرم

امشب از هر شب به تو عاشق ترم

راست گویم ،یک رگم هشیار نیست

مستم اما جام و می درکار نیست

مست عشقم،مستِ شوقم،مستِ دوست

مست معشوقی که عالم مستِ اوست

حالت مستی و مدهوشی خوشست

وز همه عالم، فراموشی خوشست

مستی ما گر ندانی ،دور نیست

باده ی ما زاده ی انگور نیست

 

 

در سکوت شب، دلم پر می زند

دست یاری حلقه بر در می زند

می رسم آنجا که غیر از یار نیست

وز تجلی قدرت دیدار نیست

یک تجلی ،عقل را مجنون کند

وای اگر از پرده سر بیرون کند

بار الها !بال پروازم ببخش

روح آزاد سبکتازم ببخش

عاشق بزم توام راهم بده

عقل روشن ، جان آگاهم بده.

 

 

احساس پرواز

رهایی از قفس دنیا

کاش پرنده ای کوچک بودم

تا انسانی در بند و تنها

 پرواز در آسمانی آبی

جایی که خدا در همان نزدیکی ست

با من همسفر و همراه می شوی؟

پر نده ی کوچک من

دیگر زمان پرواز است

************************************************

رهایم مکن

تنهایم مگذار

با من بمان

******************************

******************

************

********

*****

*

آخر پاییز خواهم شمرد

اشک های ریخته را...سیگار های سوخته را!...موهای سفیدم را!...چروک های پیشانی ام را!...جای زخم هایم را!...تکه های شکسته ی غرورم را!...بغض های فرو خورده ام را!..."دوستت دارم" ها و "عاشقتم" گفتن های روی دلم مانده را!...شبهای مردنم را!...در آخر هم مهمترین دارایی ام را میشمارم!...دوست داشتنت را!!...

*دوباره...!*

    دوباره هواي چشمان تو را دارم،نگاهت آنقدر به آسمان شبيه است كه هرچقدر

                خسته و دلمرده باشم باز شوق زندگي به رگهاي بي جانم مي دود.كاش

                  هيچ وقت از خواندن حرفهايم خسته نشوي.مي شود به آرامش رسيد

                       و با خوشبختي پلك بر هم زد.به تمام ديوارهاي اتاقت حسادت

                                   مي كنم.آنچنان سخت تو را در بر گرفته اند که            

                                      فرصت نمي كني سري به تنهاي ام بزني

اشک یعنی...

اشک یعنی قصه نمناک دل


اشک یعنی دیدن تنگ غروب


اشک یعنی شبنمی بر روی چوب


اشک یعنی درد عاشق در گلو


اشک یعنی غم برای آرزو


اشک یعنی سرخی چشمان تو


اشک یعنی آبی دستان تو


اشک چشمان تو آبم می دهد

آبی چشمان تو تابم می دهد


 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ


 

دلت گرفته؟

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ
ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ
ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ
ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ
ﮐﻨﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ ﺍﺕ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﮐﻪ...
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯾﺖ
ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ -
ﮔﻮﺷﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ-!... ﮐﻪ ﻣﯽ
ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﻭ" ﻓﻘﻂ" ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ...
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ
ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ...ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ
ﺧﻮﺩﺕ ...ﺷﺎﯾﺪ

دنیا که اینجوری نمیمونه همیشه

یه روز میای میگم نمیخوام ونمیشه

خیال نکن همیشه دلم برات میمیره یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره

یه روز میای سراغم که خیلی وقت رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی

این روزا دور نیست که به یاد من بازم نیفتی

یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره

هرچی سرم آوردی دنیا سرت میاره

غریبه

دیری است که از تو خبری نیست غریبه...بر من ز رحمت گذری نیست غریبه

دیشب دلم از بودنت شادترین بود...امشب زمن آشفته تری نیست غریبه

دیگر شبی از لطف کنارم ننشستی....دیگر به نگاهت شرری نیست غرببه

اینجا همه بی حوصله و ساکت و سردند.....اینجا زمحبت اثری نیست غرببه

از نیمه راه، همسفران همه رفتند .....غیر از تو دگر همسفری نیست غریبه

زآن شب که غمت همدم دیرینه من شد.....دیگر به سرم شور و شرری نیست غریبه

عکس های به یادماندنی

مردانگی

کجا باید رفت؟.....

ز که باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من که خود می دانم ..
راه من راه فناست
قصه عشق فقط یک رویاست....
اه ای راه سکوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده ی این خاکم
به خدا عاشق قلبی پاکم

های...بای ، به راستی معادل درود و بدرودند؟
نیستند
های گرمی درود را ندارد،
بدرود تلخی بای را...

باشد ..قبول... هرکی در بازی عشق جر زد...برای همیشه جریمه شود به ایستادن یک پایی کنار دیوار خاطرات.

مردانگی ات را

با شکستن دل دختری که دیوانه ی توست ثابت نکن

 مردانگی ات را

با غرور بی اندازه ات به دختری که عاشق توست ثابت نکن

 مردانگی را

زمانی میتوانی نشان دهی که دختری با تمام تنهایی اش به تو تکیه کرده
که دختری با تکیه به غرور تو به قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی
قدم بر میدارد...

یکی هست

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه


 

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه


 

یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه


 

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه


 

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره


 

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

بغض

کاشکی ما یاد بگیریم تنها نریم
بُغضی رو توی سکوت جا بزاریم
با غرور لعنتی یه وقتایی
روی قلب عاشقی پا بزاریم

کاشکی ما یاد بگیریم توی سکوت

میشه آواز رهایی رو سرود

تنها بایه نیم نگاه گرم میشه

یخ و برف بعضی قلبا رو زدود

منو ببخش...

دردت به جونم قهر نکن

هر چی که گفتم باور نکن

این دل تازه عاشق و نشکن و پرپر نکن

یه ذره عمر کوتاه ارزش قهر نداره

وقتی که از یه لحظه اش آدم خبر نداره

با بی محلی و قهر زندگی رو نکن زهر

هر دو تامون می دونیم آشتی کنونه آخر

کاش...

کاش ميشد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش ميشد همچو گلها ساده بود
سادگي را با تو عالم گير کرد
کاش ميشد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش ميشد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد............